|
ساكت و ساده و سبك بود قاصدكي كه داشت مي رفت فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد قاصدك رو به فرشته كرد و گفت من نازكتر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم فرشته گفت: درست است آنچه تو بايد بر دوش بكشي نا ممكن است و سنگين. حتي براي كوه اما تو مي تواني زيرا قرار است بي قرار باشي فرشته گفت: فراموش نكن نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد مي داد حالا هزاران سال است كه قاصدك مي رود. مي چرخد و مي رود. مي رقصد و مي رود و همه مي دانند كه او با خود خبري دارد ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است پنجره بسته بود تو نشنيدي و او رد شد اما اگر باز هم قاصدكي را ديدي ديگر نگذار كه بي خبر بگذارد و برود از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و او اين همه بي قرار شد + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 11:29 توسط همکلاسی آسمانی |
|
| ||||||